
فاجعه نه ساده است و نه ناگهانی. یعنی هم ترکیب چند چیز است و هم ذره ذره اتفاق می افتد . معمولا چند چیز باید به هم بچسبند تا فاجعه ای رخ دهد. از این نظر فاجعه مثل خوشبختی است. در خوشبختی هم چند چیز باید همزمان اتفاق بیفتد تا کسی خوشبخت شود ...، تنها تفاوت آنها شاید این باشد که در خوشبختی انگار چیزها خیلی ضعیف به هم چسبیده اند و هر لحظه ممکن است از هم متلاشی شوند اما در فاجعه اگر چیزها بهم چسبیدند دیگر هیچوقت از هم جدا نمی شوند ، چون وقتی اتفاقی افتاد دیگر نمی توان آن را به حالت اول برگرداند. وقتی لیوانی شکست دیگر شکسته است. وقتی چیزی سوخت دیگر سوخته است! وقتی کسی روی سرسره رفت دیگر باید تا آخر شیب پایین برود. برگشتی در کار نیست! برای همین است که هر خوشبختی همیشه در معرض فرو ریختن و تبدیل شدن به فاجعه است اما فاجعه ها هرگز تبدیل به خوشبختی نمی شوند ...!
بخشی از رمان تلخ «سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار» مصطفی مستور

فاتحه ای بر اخلاق مدیریتی «آقا مهدی باکری»! مهدی نورمحمدزاده
منتشر شده در: سایت خبری تحلیلی الف
کارمندان اداره برای خرید ژتون غذا توی صف ایستاده اند.اکثر روزها لقمه ای نان و پنیر یا خرما توی کیفم می گذارم و برای ناهار به همان بسنده می کنم.چندان مشتری غذاخوری اداره نیستم.احساس گرسنگی را به تماشای صحنه های تبعیض آمیز غذاخوری اداره ترجیح می دهم.پشت سر آخرین نفر توی صف می ایستم.اعضای هیات مدیره وارد غذاخوری می شوند و چند نفری محض احترام یا هر چیز دیگر از صندلی شان بلند می شوند و سلام می کنند.آقایان مدیر طبق معمول بدون ایستادن توی صف و خرید ژتون مستقیم می روند و سر یکی از میزها می نشینند.رییس غذاخوری با افتخار سر میز آقایان مدیر می آید و سفارش غذا را می گیرد.ما کارمندان عادی بعد خرید ژتون قاشق ، چنگال ، لیوان و سینی بر می داریم و برای تحویل گرفتن غذا دوباره صف می ایستیم.موقع تحویل گرفتن غذایم، از آشپز می خواهم که کره گیاهی را از بشقابم بردارد.بس که بی مزه اند طعم غذا را هم خراب می کنند.سر یکی از میزها که صندلی خالی دارد می نشینم و مشغول خوردن غذا می شوم.یکی از کارکنان غذاخوری با سینی پر به سمت میز مدیران می آید.کره حیوانی شکلی،نوشابه،سوپ و غذایی که سفارش داده اند.بر خلاف مدیران، سرو نوشابه و کره حیوانی در ناهار برای کارمندان ممنوع اعلام شده است! رییس غذاخوری دوباره سر میز آقایان مدیر می آید تا مبادا چیزی کم و کسر داشته باشند! و من همچنان آب می خورم وسرفه می کنم تا شاید لقمه ای که توی گلویم گیر کرده است پایین برود...
صحنه هایی این چنین این روزها کم وبیش در همه ادارات و شرکت ها به چشم می خورد. صحنه هایی که شاید خودمان هم در آرزوی تجربه آن هستیم و دیگر به زشتی آن باوری نداریم! خیلی ها می گویند: «باید فرقی بین مدیر و کارمندان باشه یا نه؟» یا «این که چیز مهمی نیست! مهم اینه که مدیر درست کار کنه! ».بعضی ها هم می گویند:«مطمئن باش هر کس دیگه ای هم مدیر بشه، مجبوره همین طوری باشه! اینها اصول اداری هستند.نمی شه خلافش عمل کرد!».همه مان باور کرده ایم و رسمیت داده ایم به چنین رفتارهای تبعیض آمیز، آن هم پشت عناوین دهان پرکنی چون روال اداری!، سلسله مراتب مدیریت!، احترام به مدیران! و...
حتی عجیب این است که گاه با توجیهاتی شبه علمی سعی در نهادینه کردن چنین قواعد و آداب غلطی داریم.برداشت گزینشی از «نظریه های مدیریت» که عموما نسخه های وارداتی از غرب هستند، دستاویزی فلسفی برای چنین رفتارهای بی منطق شده است.البته اگر تقلید تمام و کمال از فرهنگ مدیریتی غرب الگوی مدیران جامعه ما بود، باز جای خوشحالی داشت! کدام مدیر ایرانی تا حال مثل مدیران ژاپنی، به خاطر اشتباه شرکت تحت امرش در برابر مشتری تعظیم وعذرخواهی کرده است؟! «اخلاق مدیریت» در واژگان مدیران ما چندان معنایی ندارد.برای همین هم در جامعه ما رسیدن به منصب «مدیریت» مترادف رانت خواری و سوءاستفاده های شخصی ، جمعی و حزبی معنی شده است!
همیشه می ترسم از اینکه روزی ما هم در دام این ابتلائات زمان گرفتار شویم.مثل خیلی های دیگر که روزی ادعاهای بزرگی داشتند، اما وارد گود مدیریت که شدند پاک خودشان را باختند و تن به قاعده بازی دادند! قاعده ای که روزگاری خودشان منکر و منتقدش بودند!
شاه کلید نجات از غلتیدن در چنان قواعد و آداب مزخرفی رجوع به معیار و میزان الهی است.اخلاق مدیریتی مردان الهی، الگویی است برای مدیرانی که گرفتار عادات مالوف زمانه نشده اند! مثل همین خاطره ای که یکی از همرزمان آقا مهدی باکری نقل کرده است...
«ساعتی از وقت ناهار گذشته بود که آقا مهدی باکری وارد چادر تدارکات شد.غذای همه گردانها را بار تویوتاها کرده و فرستاده بودیم جلو.با اصرار آقا مهدی را برای ناهار نگه داشتیم.بچه های تدارکات خوشحال از حضور آقا مهدی سفره انداختند و غذا آوردند.آقا مهدی هم سر سفره آمد.یکی از فرماندهان بی سیم زد و گفت ماشین غذایشان هنوز نرسیده! آقا مهدی قضیه را پیگیر شد.معلوم شد که ماشین غذا توی راه خراب شده و به خاطر تعمیرش ناچار تاخیر کرده اند.حواسم به آقا مهدی بود.لب به غذا نزد.نشست و منتظر شد تا بالاخره بی سیم زدند که ماشین غذا رسید.وقتی مطمئن شد نیروهایش غذا گرفتند سر سفره آمد و مشغول غذا خوردن شد!»
آخرین لقمه غذا را قورت می دهم و فاتحه ای می خوانم برای آقا مهدی و اخلاقش و مدیریت اش، که این ایام سالگرد شهادتش است و شهر پر است از پوسترها و بنرها و مراسم هایش! پایان